سيد محمد باقر برقعى

3307

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شب پيوند شعلهء خورشيد جست از آه آتش‌بند من * تا مگر صبحى دمد از اشك شب پيوند من نيست جز فرياد خاموشى گلوى درد را * چشمهء حسرت گذر دارد به شكرخند من چون خزان افسرده‌ام اى دوست بازآ ، با بهار * تا برآرى فرودين از دامن اسفند من مؤيد از خلوت‌سراى دل به آوايى غريب * طفل غم ، اين پرده‌دار جان ناخرسند من شوق پروازم ز دام زندگى از دست برد * تا چه سازد شاه‌باز بخت پا در بند من دامن از خون جگر كردم نگارستان لعل * ديدهء بد دور باد از دولت فرمند من گر نهال هر غزل شيرين برآورده‌ست بار * خورده آب از چشمهء جوشان شهد آكند من آينه بازار سرگران آمد و ننشست و سبكبار گذشت * ديده برهم‌زدنى ، نوبت ديدار گذشت قد نيفراخته ، غوغاى قيامت برخاست * پرده نگشوده ز رخسار شب تار گذشت خون صد سلسله دل ، نقشى از او مىپرداخت * تا پرىوار ، از اين آينه بازار گذشت ماه نجواى جنون دگرى با من داشت * موج خون رنگ سحر ديد و ز ديوار گذشت خواب اين وسوسه‌پرداز بلورين دستار * خيمه برچيد كه آن دولت بيدار گذشت هر گلى را كه خزان شعله به خرمن افكند * برقى از داغ شد و بر جگر خار گذشت گريه‌آموز دل تير ببين خندهء كبك * كه ز سرپنجهء صيّاد به كهسار گذشت اشك مهتابى من دامن دريا بگرفت * آه شبرنگ من از گنبد دوّار گذشت نيست در سينهء هر بىسر و پا نقش‌پذير * آنچه از سرّ انا الحق به سردار گذشت كودك يتيم گردون كه جز فسون و بلا زير سر نداشت * تا فتنه‌اى نكرد به پا دست برنداشت اين بىهنر زمانه كه خاكش به ديده باد * گويى بجز شكنجه به چيزى نظر نداشت ديشب نخفت ديدهء بىمهر آسمان * وز كينهء نهانى او كس خبر نداشت بىمهرى سپهر ز تاريك اخترى * افروخته به راه چراغ قمر نداشت بىخانمان و زار يكى كودك يتيم * كز گردش زمانه بجز چشم تر نداشت در دست زان كه دامن مادر ورا نبود * بر سر از آنكه سايه مهر پدر نداشت